ابر می بارد و چشمم اشک میبارد و هم
سبز میگردد هزاران خار در گلزار ، غم
در درونم جا گرفته ، از جدائی های تو
آسمان گریه کند از زجر ، من هر صبحدم
میروم میخانه و در میزنم با عجزو راز
تا شود حاجت رویم، میکنم هر دمبدم
نذر دو چشمان سبزت خانه دل را خراب
پیش له عشق یکتا، تا به گیر آرم قلم
می نویسم نام بر لوح قلبم هردمی
آه ای دلدار من !! راحتم کن زین الم
به چشم مجنون دیوانه و زار
به صحرا نیست خاری جز گل یار
سرابش لیلی و سیراب مهر است
نوایش زجر دوران و سپهر است
به فرهاد ، تیشه چون برگ شقایق
زند بر کوه تا گیر د حقایق
حقیقت بهر فرهاد است شیرین
که با خونش دهد این راه تمکین
____________________________________________________________________________________
کاش !!!!
دانه های مروارید هرگز به زمین نمی ریخت
سبزه هرگز نمی روئید
بلبل از تب شب تا سحر نمی نالید
رقص مرغان خبر بهاری نمی بود
آفتاب محو می شد و نور طلائی رنگش را هرگز نمی افشاند
کوه ها عظمتش را نمی داشت
گل زرد، سرخ و ارغوانی وحشی به خو نمیبالید
غزالان کحل سیاه به چشم نمی مالید
قصر های قطور شاهنشاهی فرو میریخت
و زنده گی فقط دل آزاری نبود
فرهاد تیشه بر دست نمی شد
و مجنون به دشت نمی نالید
آری !!!!
آدمیت ، انسانیت
عشق است
عشق روح خداوندی
و عشق بهانه برای شرارت انسانها
اما!!!
عشق
دانه مروارید
قدرت رویش
آهنگ شب شکن
امید بهار
شکوه آسمانها
شادی و رقص دشت و دمن
زیبائی گلستان و چمن
شوکت تاریخ
سیقل روح آدم
سخن لطیف و نرم
عشق روح است ، غرور است ، آزار است ، نیاز است و دم