2008 دسامبر | پیام صلح، پیام بامیان

بگذار سخنی گویمت

  در پر تو چشمان تو من خواطره ها دیدم و بس در خنده های ناز تو بس ماجرا دیدم و بس   وقتی که برق چشم سبزت شکه بر جان میزند رقص رقص و خنده های لاله ها دیدم و بس   در بهار شعر هایم نام تو بشگفته بود درشگفتی های دوران قصه [...]

امروز هم به پایان میرسد

غم مخور ای دل که امروز هم به پایان میرسد خنده هم گاه بر این چشم گریان میرسد   گر چه قدت خم کمان گردیده از جور زمان روز مرگ گریه و هم زور مندان میرسد   طفلکت گر دامنت بگرفته خواهد لقمئه صبحدم بر تارک شام غریبان میرسد   تلخ باشد گر بیبینی آفتابت [...]

بر باد میدهند آری

گل نو شگفته را بر باد میدهند آری قتل و شکنجه را باز؛ فریاد میدهند آری صد بستری از ظلم و ستم بر پا شده بود خاک و خون و وطن را به جلاد میدهند آری شکرانه این رنج، غم و بار دهشت را بازهم به خلق گلو بریده و بی داد میدهند آری این [...]

برای تو

  برایت گریه کردم ناله کردم چو شمعی قلبم و پروانه کردم صحر را با نشاط روی ماهت ز اشک چشم خود پیمانه کردم سرودم رنگ سبزت را چو شبنم برای دیدنت صد نامه کردم دمادم دیدمت در عطر گلها به صحرای وصالت لانه کردم برای تو که تنها سرزمین رویائی برای تو که نه [...]